تبليغاتX
ممنوع

چی شده 

این حرفا یعنی چی 

داری منو میترسونی

تو رو خدا بگو چی شده 

هزار تا فکرو خیال تو سرم افتاد :( یعنی چی این حرفا 

من هیچوقت تو رو نفرین نکردم درسته که ترکم کردی و رفتی ولی یادت نره اون لحظه با بغض ازت خداحافظی کردم

واست ارزو خوشبختی کردم 

هیچی نگفتم همه بغضامو تو دلم خفه کردم حتی واسه راحتی تو رفتم گم شدم دیگه وبلاگمم نیومدم همه حرفامو تو دلم ریختم . حالا میای میگی ازم متنفری خودت خوب میدونی از ته دل هیچوقت دلم نمیاد چیزی بگم که تو واست مشکلی پیش بیاد :) اخه بی انصاف منی که واسه خوشبختی تو از خواسته های خودم گذشتم 

میشه که ... :( اگه برخورد تندی کردم به خاطر تو بود نخاستم  ناراحت شی :(

تو رو خدا بهم بگو چی شده

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 13:9 توسط روناش |



من و تو یه عمری با هم بودیم ، کی جدا می دیده از هم ما رو
کی میونمون فاصله انداخت ، کیه که حل کنه این معما رو

از اون لحظه که دل به تو بستم ، از این که نباشی می ترسیدم
به خودم می گفتم کاشکی می مردم اما این روزها رو نمی دیدم

چشامو بستم تا نبینم قلبت سهم کی داره می شه
چشاتو وا کن تا ببینی قلبم بی تو آواره می شه
بیا تماشا کن بی تو ، چیزی از دلم نمی مونه
واسه تو که قلبت از سنگه ، دل کندن ازم چه آسونه
چشامو بستم تا نبینم قلبت سهم کی داره می شه
چشاتو وا کن تا ببینی قلبم بی تو آواره می شه
بیا تماشا کن بی تو ، چیزی از دلم نمی مونه
واسه تو که قلبت از سنگه ، دل کندن ازم چه آسونه

من و تو یه عمری با هم بودیم ، کی جدا می دیده از هم ما رو
کی میونمون فاصله انداخت ، کیه که حل کنه این معما رو

از اون لحظه که دل به تو بستم ، از این که نباشی می ترسیدم
به خودم می گفتم کاشکی می مردم اما این روزها رو نمی دیدم

چشامو بستم تا نبینم قلبت سهم کی داره می شه
چشاتو وا کن تا ببینی قلبم بی تو آواره می شه
بیا تماشا کن بی تو ، چیزی از دلم نمی مونه
واسه تو که قلبت از سنگه ، دل کندن ازم چه آسونه
چشامو بستم تا نبینم قلبت سهم کی داره می شه
چشاتو وا کن تا ببینی قلبم بی تو آواره می شه
بیا تماشا کن بی تو ، چیزی از دلم نمی مونه
واسه تو که قلبت از سنگه ، دل کندن ازم چه آسونه

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 12:29 توسط روناش |


 

 

   sms-jok.royablog.com شعرو متن عاشقانه

 برام مهم نيس اون كيه كه اومده تو زندگيت

اون كه تورو ازم گرفت با اون همه خوب و بديت

برام مهم نيست جاي من دست كي توي دستته

رفتي ولي اينو بدون دلم هنوز به يادته

ميخواي فراموشم كني ولي هنوز عاشقتم

برو ولي يادت باشه هميشه چشم براهتم

خواستي سراغتم نيام آخه چرا واسه ي چي؟

مگه گناه من چيه كه منو ساده ميفروشي؟

ديگه توي دل تو عشق من جا نداره

حالا چشم من بايد اشك حسرت بباره

ولي من تا هميشه سر حرفام ميمونم

تو تموم لحظه هام واسه چشمات ميخونم

تو شكستي قلبمو تو كه اتيشم زدي

تو رها كردي منو تو كه دل به اون دادي

منم از خدا ميخوام تورو واسش نگه داره

منو با دوري تو خدا تنها نذار

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 15:14 توسط روناش |

نيمه شب آواره و بي حس و حال در سرم سوداي جامي بي زوال

پرسه اي آغاز كرديم در خيال دل به ياد آورد ايام وصال

از جدايي يك دو سالي مي گذشت يك دو سال از عمررفت و بر نگشت

دل به ياد آورد اول بار را خاطرات اولين ديدار را

آن نظر بازي آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازي مبهم و سر بسته بود

چون من از تكرار او هم خسته بود

 آمد و هم آشيان شد با من او همنشين و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم كه جان شد با من او ناتوان بود و توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگي اينچنين آغاز شد دلبستگي

واي از آن شب زنده داري تا سحر

واي از آن عمري كه با او شد بسر

مست او بودم ز دنيا بي خبر دم به دم اين عشق مي شد بيشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد گفتگوها بين ما آغاز شد

 گفتمش در عشق پا بر جاست دل گر گشايي چشم دل زيباست دل

گر تو زورق بان شوي درياست دل بي تو شام بي فرداست

دل دل ز عشق روي تو حيران شده در پي عشق تو سر گردان شده

گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست مي دارم بدان

شوق وصلت را بسر دارم بدان چون تويي مخمور خمارم بدان

با تو شادي مي شود غم هاي من با تو زيبا مي شود فرداي من

گفتمش عشقت به دل افزون شده دل ز جادوي رخت افسون شده

جز تو هر يادي به دل مدفون شده عالم از زيباييت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب يعني خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود بهر كس جز او در اين دل جا نبود

ديده جز بر روي او بينا نبود همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود

خوبي او شهره ي آفاق بود در نجابت در نكويي طاق بود

 روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختي ما را نداشت

پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت بي گمان از مرگ ما پروا نداشت

 آخر اين قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس

يار ما را از جدايي غم نبود در غمش مجنون و عاشق كم نبود

 بر سر پيمان خود محكم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من ديوانه پيمان ساده بست ساده هم آن عهد و پيمان را شكست

بي خبر پيمان ياري را گسست اين خبر ناگاه پشتم را شكست

آن كبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلدار ديگر عهد بست

 با كه گويم او كه هم خون من است خصم جان و تشنه ي خون من است

بخت بد بين وصل او قسمت نشد اين گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به اين قيمت نشد

عاشقان را خوشدلي تقدير نيست با چنين تقدير بد تدبير نيست

از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه ي او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم كم شدم

آخر آتش زد دل ديوانه را سوخت بي پروا پر پروانه را

عشق من از من گذشتي خوش گذر بعد از اين حتي تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بيرون كن ز سر ديشب از كف رفت فردا را نگر

آخر اين يكبار از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل مبند

عاشقي را دير فهميدي چه سود عشق ديرين گسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آيد به رود ماهي بيچاره اما مرده بود

 بعد از اين هم آشيانت هر كس است باش با او ياد تو ما را بس است

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 7:34 توسط روناش |

دلم ز نازکی خود شکست در
غم عشق / وگرنه از تو نیاید که دل شکن باشی . . .

دلم واست تنگ شده

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 3:6 توسط روناش |

آغاز عشق آنجاست که اجازه دهیم دیگرانی که دوستشان داریم، کاملا خودشان باشند، نه آنکه خود را دگرگون کنند که تصورات ما را شکل دهند

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 2:9 توسط روناش |

                                          

+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 14:37 توسط روناش |

سلام خوبی 

دوست دارم

گفتی میخای بری گفتی وقت جدایی گفتی باید خداحافظی کنیم گفتی باید نباشی

نگفتی چقدر سخته نگفتی دل من چی میشه نگفتی بعدتو چی کارکنم نگفتی

همشون یه بغض مونده تو دلم که هر لحظه میخاد بترکه

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 2:11 توسط روناش |

سخته ولی می تونم بی تو دووم بیارم با اینکه بعد چشمات سیاه روزگارم

سخته ولی می تونم بگزرم از نگاهت بگزرم از کنارت از چشمای سیاهت

****

پامیزارم رو قلبم میرم که برنگردم

درمون نبودی بدتر شدی تموم دردم


+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 16:16 توسط روناش |

راه زندگی چیست؟

راه عشق چیست؟

راه دوست داشتن کدام است؟

راز جاودانگی در چیست؟

آیا با خود صادقیم؟

سوالات زیادی در ذهنم است و هر لحظه از خود میپرسم :) 

کاش ارزوهامان مانند حرفهایمان صادقانه بود


+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 0:22 توسط روناش |